از آخرين شانه هاي غروب
تبرها نروييده بودند
شب بو ها
بر گيسوان دخترانه پرچين
و ياس ها در لا به لاي خاطرات دورمدرسه
خواب نرگس هاي نيامده را
مي جويدند
و درختان گلابي
گل مي دادند
و خورشيد
سر نيامدن نداشت
رود مي وزيد و باد جاري بود
وعدالت بر سر در دادگاه
آويزان نبود
اينجا شب نبود
اين گزارش تاريخ است
درآخرين دشنه هاي غروب
برادر زاده هيچ درختي
تبر نبود
شب بو ها
ابروي ماه را نشان مي دادند
پرچين ها
پر از خواب نرگس بود
و جهان پر از تنفس آزاد
وآسمان
پر شده بود ازكسي
در ماه
وخيابان انقلاب
شاهرضا نبود
افسوس اما درختان تبر شدند
وخورشيد ديگر سر آمدن نداشت
دلم براي تو تنگ است
خميني
اي امام
ای کاش های نارس
دری که در این دیوار
بسته است
شاید ذهن من است
بردریچه های خسته اکنون
در صحن مخفی گزاره های فراری
عواطف عمیق
چه پشتوانه طنزی نیست
برای خامی تلخای خشت های بهنجار
سپیدیِ شایدِ پشت درپشتِ این درِسیاه
پیوند می خوردآیا
با خطوط درهم ای کاش های نارس من
شاید
رفتارهای سیاسی این خشت های سرخ
افکار نا متوازن فاجعه سنگین
زبان دری که در این دیوار
بسته است
به تربیت کامل ذهن مخاطب
نمی رسد چرا
دری که بر این دیوار
ذهنم را می ریزد برقاب های قرمزپاییز
در سال های نه چندان نزدیک
باریک
تاریک می شوم
بر خشت های نازک این دیوار
در رنگ های ابدی تصویرهای عمودی این قرارداد
در مصرف شعر
مثل همین دری که در این دیوار
نقطه چین شعور مخاطب نمی شود
مثل همین شعر
آنها برادران گرگند
و خواهران شغال
جرينگ جرينگ سكه هايي كه برده اند
گواه شاعر مولاي بي ويلاست!
مرگ بر روزنامه
اگر راست بنويسد!
شاعران شهر من اما
مي ترسند بر خلاف سكه بنويسند
و روزنامه های دولتی
بر خلاف اداره انطباعات محمد حسن خان اعتماد السلطنه...
« ميترسند كه برخلاف شكم ها پست ها و منصب ها حرف بزنند »
می ترسند!؟
شما را با تشنگي حسين كاري نيست
اين ها بهانه است
نگهبانان دجله اين را خوب مي دانند
مرگ بر روزنامه
اگر از مردم بنويسد!
قطاري كه از انديمشك بر مي گشت
جنازه برادرانم را سكه كرد
كه مولا ويلا بسازد و شاعر
مولا شود
من توبه مي كنم
با مرگ
بجاي برادران ديروزم
كه امروز، نه ميراث دارانند
كه ميراث خوارانند
واين جواب من است
من مي جنگيدم
با دشمن
در جزاير مجنون
در فكه
در جبهه
با سربند يا حسين
و تنها سبز حسيني را دوست دارم
نه رنگ را
نه رنگارنگي را
ونه سكه هاي شمارا
مرگ بر روزنامه
كه مدرسه مردم است!
ومن كه سردبير سانسورم
با حكم اداره انطباعات...
برادر
جنازه ام را بر نگردان
بگذار در فكه بپوسم
به فكر سكه هايت باش
و دفتر هاي رنگيني
از شعر هاي دختر كش
حمايت كن
نه از پوتين برادرانت
كه از چكمه ها و باتوم هاي برقي در خيابان انقلاب
آيا شما برادران منيد؟
باور نمي كنم.
مصراع داخل گیومه از محمد علی مودب است
در نشانی: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808160662
ببینید.او البته شاعر محترمی است.
زن
اگر این کادر
روزنی باشد برای پنجره شدن
پس نتیجه می گیری
قو
دختر زیبایی است که روزی
کارمند اداره خواهد شد.
اگر اعلامیه ای چسبیده بر دیوار
آنگاه
ساعت ترحیم مجلس مرگی را
اعلام خواهد کرد
دیروز
در مسجد خیابان نیلوفر
وسیله آمد و شد دارد
حضور شما باعث تمام پنجره های شهر است
و همه روزن هایی که روزی
زنی زیبا از مقابل آن
مرگ را
به تماشا رفته باشد
و دختر قویی
که روزی
زیبایی را
با خود به اداره می برد ، دیروز
اگر این کادر
روزنی باشد برای پنجره شدن
روزی
اگر اعلامیه ای چسبیده بر دیوار
دیروز
خبر مرگ مرا خواهد داد
گورستان اما
تنها سنگ ها را به خاطر می آورد
و سنگ ها
ازنام های حک شده تمامی قوها
تنها دختری را به خاطر می آورد
که روزی قویی بود
براین کادر
که شاید پنجره ای باشد
دیروز
بر ساعتی که مجلس ترحیم را
هی زنگ می زند
زمین دفتری است
با سطر هایی که از انسان نوشته اند
از روبان صورتی ات بپرس
نمی زنم بلوغ بهارت را
عطربزن
ابریشم پاییزدر هبوط زیبایی را
سر دیس های تنهایی
در کالبد های ابدی سیمان
در وسط میدان
می لرزد مجنون
از دست گیسوی لیلی
این بید
همیشه می ترسد
لازم دارد این خانه گاهی مرد را
من
مرد تو نبودم
رگهای نامنظم تقدیر
در تپش های پنجره های بنفش
روبان ها ی صورتی
مادون قرمزهای یک عشق بی کلام را
نبض زندگی تو نبود
زندگی تو
ماورای نبض قلب من اما ...نبود؟
بود
پاشید روی پنجره
پرواز کودک گنجشک
بیچاره ... !
بر طنابی بین دو بید
باد می رقصاند
دامنت را
مردم
تهران را
صورتی روبان پشت پنجره های قرمز
قرمز پنجره های روبان صورتی ات را
گریه می کند
آه ای ندارم های دست های تهی
وبازگشت های شرمگین
به خانه های اجاره ای
چشم هایت
مستاجرعطر تازه نان همسایه
وبوی کباب اوزون برون
روی زغال جگر من
قلب من
نبض زندگی تو می شود آیا
می رقصم با دامنت در باغ
پشت پرچینی دور ... ؟
من
مرد تو می شوم آیا ... ؟
از روبان صورتی ات بپرس !!
